
زخم هاي كهنه
زخم هاي كهنه اي بر تن شديم
عاقبت با عشق هم دشمن شديم
فكر مي كريم با هم يكدليم
خشت هاي محكمي از يك گليم
فكر مي كرديم توفان زاده ايم
دل به درياي صداقت داده ايم
ساقه ي احساسمان خشكيده بود
حرفهامان مبهم و پيچيده بود
آنچه مي گفتيم خوابي بود و بس
طرح بي رنگ سرابي بود و بس
باز هم نان جاي ايمان را گرفت
فاصله سيلي شد و جان را گرفت
دست هاي خالي و اميدوار
بار ديگر چشمهاي اشكبار
باز قلبت سنگ شد ديدي رفيق
پاي "مردي" لنگ شد ديدي رفيق
سفره ات رنگين و پابوست حرير
سفره ما همچنان نان و پنير
مرهم دريا شدن شوخي كه نيست
ناجي فردا شدن شوخي كه نيست
ما ميان خواب و رؤيا گم شديم
سوگوار قصه مردم شديم
دست ما آينه بود و آفتاب
يك دل بي كينه بود و آفتاب
كاشكي يك لحظه منطق داشتيم
از سیاهی دست برمی داشتیم
وعشق سوء تفاهمی ست که با متأسفم گفتنی فراموش می شود.
عشق یعنی:
همسایه مان را دوست بداریم
برگ های درخت را
کبوتر ها را
حتی کلاغ ها را ستایش کنیم
به خاطر سیاهی رنگ پرهایشان
و کاکتوس را دوست بداریم!
به خاطر اینکه لطافت گل سرخ را به ما می فهمانند.
مثل آن که تنهایی
چه قدرهم تنها
خیال می کنم دچار آن رگ پنهان رنگها هستی
دچار یعنی عاشق
و فکر کن چه تنهاست
اگر ماهی کوچک
دچار آبی دریای بی کران باشد
چه فکر نازک غمناکی
دچار باید بود
چو باد می آید و نسیم می رود
چو دشت می گرید و آسمان می غرد
چو دریا موج می زند و طوفان می شود
چو سرو خم می شود و ما هم خم می شویم
چو عشق نالان و زمین گریان می شود
چو من می گریم و عشق هم می گرید
زمین خا ک است و ما هم عاشقیم
به کجا باید رفت زکه باید پرسید
واژه ی عشق و پرستیدن چیست ؟
عشق اگر هست چرا در من نیست
راه من راه فناست
قصه ی عشق فقط یک رویاست